صفحه اصلي  ايميل  آرشيو سايت






تبليغات





کليپ





تولد 5 سالگی مبارک | سه شنبه 8 ارديبهشت 1394 | 17:09

عزیزم تولدت مبارک به دلایلی امسال موفق نشدیم برات جشن بگیریم ولی سعی کردیم یه جورایی به فکرت باشیم این کیک رو خودت در اولین نگاه انتخاب کردی این تیپ رو هم خودت زدی.

این هم چند تا از عکس های قشنگت

 


كاري از : مامان سامان | بازديد: 319مرتبه | ديدن همه مطلب | موضوع: |

تولد چهارسالگی | دوشنبه 8 ارديبهشت 1393 | 21:59

سلام سامان تولدت مبارک از بس عکس ها بی کیفیت بود فقط همین سه تا رو برات می ذارم.

 


كاري از : مامان سامان | بازديد: 519مرتبه | ديدن همه مطلب | موضوع: |

عزیزم سال 93 مبارک | پنجشنبه 29 اسفند 1392 | 22:07

سلام سامان ،ببخشید که دیر برات پست می ذارم .الان وقت رو غنیمت شمردم و بعد از سال تحویل چند تا از عکس هات رو برات می ذارم.بذار کمی هم از کار و بارت بگم.اول این که به هیچ عنوان از لباس جدید خوشت نمیاد و فقط دوست داری لباس قدیمی ها تو بپوشی .امروز هم که لباس پوشیدی چشمت افتاد به بقیه و لباس نو پوشیدی من هم کلی تعجب کردم.کارت شده مجله خریدن و پاره کردن اون ها ،به هرکس که می رسی و با هر که حرف می زنی می گی :مجله ماشین بلام بخل.به هیچ نوع اسباب بازی هم علاقه ای نداری.از اول صبح که بلند می شی فقط بالا و پایین می کنی.

 

 

 

 

 

 

 

كاري از : مامان سامان | بازديد: 413مرتبه | ديدن همه مطلب | موضوع: |

عکس های جدید سامان | يکشنبه 10 آذر 1392 | 10:24

 

سامان جان سلام سه تا از عکس هایی رو که با خرگوشت انداختی برات می ذارم امیدوارم خوشت بیاد .راستی بهت بگم اسمش رو گذاشتی دوماداک.

 

 

 

 

 

 

كاري از : مامان سامان | بازديد: 471مرتبه | ديدن همه مطلب | موضوع: |

به صحرا رفتن سامانی | سه شنبه 14 خرداد 1392 | 11:11

به صحرا رفتن سامانی

سلام سامانی امروز بعد از مدت ها سرما و باران سری به دشت و دمن زدیم و شما سیر دل

سنگ توی آب و کوه انداختی.این هم چند تا از عکسات.....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


كاري از : مامان سامان | بازديد: 524مرتبه | ديدن همه مطلب | موضوع: |

سامان در سال 92 | پنجشنبه 12 ارديبهشت 1392 | 11:03

 

http://shaparac.persiangig.com/DSC00112.jpg

 

http://shaparac.persiangig.com/DSC00134.jpg

 

http://shaparac.persiangig.com/DSC00144.jpg

 

http://shaparac.persiangig.com/DSC00145.jpg

 

http://shaparac.persiangig.com/DSC00146.jpg

كاري از : مامان سامان | بازديد: 506مرتبه | ديدن همه مطلب | موضوع: |

جشن تولد سه سالگی | پنجشنبه 12 ارديبهشت 1392 | 11:01

جشن تولد سه سالگی

سلام سامان ،تولد سه سالگیت مبارک باشه.شب خیلی خوبی بود .دیگه یاد گرفتی تو جشن تولدت

چیکار کنی خدا را شکر.اما هنوز میونه خوبی با کوچک تر از خودت مثل آریان جون و یمنا خانم نداری .

این هم چند تا از عکسای یادگاریه که امیدوارم خوشت بیاد .ولی از بس می جنبیدید عکس ها زیاد

جالب در نیومد.

 

 

http://shaparac.persiangig.com/image/kek1.JPG

 

بقیه تصاویر در ادامه مطلب


كاري از : مامان سامان | بازديد: 910مرتبه | ديدن همه مطلب | موضوع: |

غیبت صغری | پنجشنبه 12 ارديبهشت 1392 | 10:27

سلام سامانی

ببخشید یه مدتیه که برات پست جدید نذاشتم زیاد حوصله نداشتم .

اول بهت دو سال و نیم شدنت رو تبریک بگم .

بعد یه کمی از وروجک بازی هات برات می نویسم.یه وقت هایی پسر خوبی هستی و یه وقت هایی

هم پیاده روی می کنی رو...

تلفن چی که شدی تا کسی زنگ می زنه شما جواب میدی .

هیچ وقت نمی گی گرسنمه ولی به محض این که رفتیم تو رخت خواب ،به خاطر این که از دست

خوابیدن فرار کنی می گی :گلسنمه.هر چی هم بگم می خوری می گی ، می خوام البته الکی.

هیچ وقت هم حاضر نیستی خودت رو سرگرم کنی .ولی وقتی می ریم بخوابی چنان با خودت

بازی می کنی که نگو و نپرس.

برای مامان خیار شور درست می کنی.

پیتزا درست می کنی .

لباس می شوری .ظرف می شوری اون هم چه شستنی .واقعا می گم .

سلام می کنی .هر کس از حموم میاد بیرون بهش عافیت می گی.

از صدای بلند و جیغ زدن بچه ها به شدت ناراحت می شی.

خیلی هم اجتماعی شدی می ریم جایی دیگه گریه نمی کنی.

راستی پسر مامان یادم رفت می ری حموم دیگه گریه نمی کنی .(چشام زیر پات)

مامان هم الگوت شده کوچکترین کاری انجام می دم اونو یاد می گیری.و بعد انجام می دی.

یه وقت هایی هم احساساتی می شی می گی :خیلی مامان دوست دارم.

جدیدا هم یاد گرفتی به من بگی :زن دایی و به بابا بگی :دایی ساسان البته از زبان مهرداد

و هستی می گی .

 

 

كاري از : مامان سامان | بازديد: 613مرتبه | ديدن همه مطلب | موضوع: |

سال نو مبارک | سه شنبه 29 اسفند 1391 | 17:59

 

 

سال نومی شود.زمین نفسی دوباره می کشد.برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند
و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره...من...تو...ما...
کجا ایستاده ایم.سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟...پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟...
زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و
چون همیشه امیدوار وسال نومبارک...

كاري از : مامان سامان | بازديد: 540مرتبه | ديدن همه مطلب | موضوع: |

دوچرخه ی آقا سامان | جمعه 17 شهريور 1391 | 10:43

سلام سامانی

توی این پست می خوام چند تا از عکس هایی که با دوچرخه ات گرفتی برات بذارم.

اول که دو چرخه نداشتی از دور از دوچرخه خوشت می اومد .

ولی حالا که داری زیاد برات جالب نیست .

قبلا فیل سواری بلد نبودی ولی حالا خیلی ماهر شدی.

البته دوچرخه رو هم دوست داری .مثلا وقتی بچه ای به اون دست بزنه می گی : دوچرخه آبی کو؟

فقط خوشت میاد که شما فیل سواری کنیو من هم با دوچرخه پشت سرت را بیفتم و به قول خودت تصادف

تصادف کنیم.

بعضی وقت ها هم اونو به زمین می ندازی و می گی:بیفت.

 

 

 

 

 

 

 

 

كاري از : مامان سامان | بازديد: 615مرتبه | ديدن همه مطلب | موضوع: |

ژست جدید خنده ی سامان | پنجشنبه 26 مرداد 1391 | 22:42

ژست جدید خنده ی سامان

سلام سامانی

می خوام امروز از خندیدن هات برات بگم.

که عکس هاشم برات گذاشتم.

اولا ما هر وقت از دستت عصبانی یا ناراحت می شیم به زور مجبورمون می کنی و

 می گی:بیخند بیخند.

ما هم از شما یاد گرفتیم که هر وقت گریه کردی مجبورت کنیم که بخندی.

پسر مودبی هم شدی وقتی صدات می زنیم می گی :بله(قبلا می گفتی ام)

این جا هم که می بینی موهات این شکلی شده آرایشگری مشترک من و ساسانه.

جلوش رو که بلند شده بود من برات کوتاه کردم.وقتی از حموم اومدی بیرون بابا گفت :

چه به سرش آوردی اونم نشست و بقیه ی موهاتو کوتاه کرد که عاقبت شدی این شکل و شمایل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

كاري از : مامان سامان | بازديد: 684مرتبه | ديدن همه مطلب | موضوع: |

عشق به پلیس | يکشنبه 1 مرداد 1391 | 3:57

سلام سامان مامان

یه مدتیه که هیچی برات ننوشتم امشب تصمیم گرفتم کمی برات از کار های قشنگت بنویسم.

اول برات بگم هر جا که می ری و اسباب بازی می بینی فقط انتخابت ماشین پلیسه.

هرکس هم برات کادو میاره اون هم ماشین پلیسه.

هر وقت هم که می خوایم بریم بیرون بهت می گیم بریم داد می زنی :پولیییییس

 ***

این ها رو نوشتم که با موضوع کمی رابطه داشته باشه.

حالا شیطونی ها و چیزای دیگه.

چیزای دیگه مثل در اومدن پنجمین دندون آسیابت که مبارکت باشه .که یه روز داشتی می خندیدی

متوجه شدم که در اومده .

هر کس که از حموم میاد بیرون می گی :عافیت (مخصوصا ساسان)

هر کسی که لباس نو می پوشه می گی:مبالکه مبالکه

وقتی که نقاشی می کشی در موردش حرف می زنی.می گی :این چر خاشه .این آنتنه.آخرش

می گی : خوشگله

یه آب پاشی هم افتاده دست که با هاش همه چی رو از متکا و مبل گرفته تا در و دیوار و تلویزون و

در خونه رو با هاش آب پاشی می کنی.

از حموم رفتن بسیار فراری .وقتی آب می ریزم روی سرت فقط جیغ می زنی و گریه می کنی که

کلی واسه خودت حسنی شدی.

ما رو دنبال نخود سیاه می فرستی .

تقلید ما رو در میاری می گی :مامان ای جولی(این جوری) خندید.

یه وقت هایی هم که گرسنته می گی :سیب زمینی دلست (درست)کنیم .

در رقصیدن خیلی ماهر شدی  .چون هر روز در حال تمرینی .و هر وقت بیکار می شی می گی:

آهنگ بذالم.(بذارم).

عسل مامان دیگه چیزی به ذهنم نمی خوره .همیشه برای تو و بچه های دیگه دعا می کنم که

سلامت و تندرست باشید .

به خدای بزرگ و مهربان می سپارمت.

 

 

 

 

 

 

 

 

كاري از : مامان سامان | بازديد: 724مرتبه | ديدن همه مطلب | موضوع: |

ماجرای عکس انداختن در عکاسی | دوشنبه 22 خرداد 1391 | 20:24

ماجرای عکس انداختن در عکاسی

سلام سامان نازنین

امروز می خوام ماجرای عکس انداختنت رو در عکاسی بنویسم.

دیروز کارت بیمه ی شما اومده بود خواستم که کارتت عکس دار باشه .

آخه شما دیگه نی نی نیستید و مرد شدین.به همین دلیل بردیمت که ازت عکس بندازیم .

اول که هیچی ،توی عکاسی نمی اومدی.

وقتی هم نوبتمون شد رفتیم که آقای عکاس ازت عکس بگیره شروع کردی به داد و بیداد ،مطابق 

معمول که چیز عجیبی هم نیست .

سه نفری هر کاری کردیم رو صندلی وای نسادی که یه عکس خوب بگیری.

یه بسته آدامس برات خریدم بلکه وایسی آروم گرفتی ولی شروع کردی تند تند آدامس باز کردن

و همه رو گذاشتی تو دهنت.

آقای عکاس طفلکی هم بیکار نشسته بود تند تند از شما عکس مینداخت که شاید یکیش

 خوب در بیاد .

حدود سی تا عکس ازت گرفت  که بالاخره یکیش یه نموره خوب در اومد اون هم این قد

 بی کیفیت  بود که اصلا به درد نمی خورد .

این هم یه چند تا از اون عکساس که برات برای یادگاری می ذارم.  

 

 

 

بقیه ی عکس ها در ادامه مطلب... 


كاري از : مامان سامان | بازديد: 1050مرتبه | ديدن همه مطلب | موضوع: |

باغ پرندگان | دوشنبه 15 خرداد 1391 | 12:32

باغ پرندگان

سلام سامانی

این هم چند تا از عکس هاییه که توی باغ پرندگان گرفتی.

و کلی واسه خودت هم مرد شدی. 

 

 

  

 

كاري از : مامان سامان | بازديد: 774مرتبه | ديدن همه مطلب | موضوع: |

خدا حافظی با شیشه شیر | جمعه 5 خرداد 1391 | 18:24

خدا حافظی با شیشه شیر

پسر نازنینم سلام

بالاخره به اصرار ساسان مصمم شدم که شیر خوردن با شیشه رو ازت قطع کنم .

البته دلم راضی نبود به زور بود .دیگه بابا این قدر از خرید شیر و پوشک شکایت کرد

که من هم زدم به سیم آخر و هر دو تاش رو بهت ترک دادم.

دو سه شب اول قبل از خواب حسابی سیرت می کردم و با کلک با فنجان بهت شیر  

 می دادم تا دیگه دلت مم نخواد .خدا رو شکر خیلی اذیتم نکردی و کم کم با گرسنگی

 تو  شب عادت کردی.

فقط بلند می شدی و می گفتی :قوآن

یه وقت هایی هم دلت می خواست می گفتی :پشه گاز گرفته.

آخه بهت گفته بودم که پشه شیشه شیرت رو گاز گرفته و اون رو کثیف کرده .

این طور شد که دل از شیشه شیرت کندی.

روز های اول که بلند می شدی و می دیدی شیر نیست دیگه خوابت نمی برد.

ولی خدا رو شکر دیگه گرسنگی رو تحمل می کنی و کمی دیر تر بلند می شدی.

اوایل منم خیلی استرس داشتم و تا ساعت ٤ صبح خوب می خوابیدم بعد از اون بلند

می شدم و منتظر بیدار شدنت بودم و می گفتم نکنه شب بلند یشی و ببینی شیر

 نیست غوغا بپا کنی یا نکنه خودت رو خیس کنی و ساعت ٤ که بلند می شدی می

بردمت دستشویی چه قدر گریه می کردی .

تصمیم گرفتم که آسوده بخوابم و با هات کاری نداشته باشم که هم خواب از سر

شما بپره هم از سر من .

خودت هم می گی : سامان دیگه مرد شده ماشاالله

خلاصه به قول خودت مردی شدی واسه خودت

به خدا می سپارمت

 

 

كاري از : مامان سامان | بازديد: 793مرتبه | ديدن همه مطلب | موضوع: |